X
تبلیغات
یک عاشقانه ی ساده

































یک عاشقانه ی ساده

من هرزگی ذهن خورشیدم وقتی که می اندیشد به کسوف

خدایا..

قسمت و حکمتت رو بذار واسه اونایی که درکش میکنند.

واسه من لطفا "معجزه" کن !

+اومدم :)

بلاخره باسن مبارکم برام کار درست کرد و شنبه رفتم دکتر.دکتر معاینه کرد و گفت احتمالا رگ سیاتیکم هستش :( برام دارو نوشت به اضافه ی ۹ تا آمپول :((((((( ینی من آنفولانزای خوکی هم گرفته بودم این ۹عدد آمپول رو نمیزدم.دیگه این یکیو مجبورا رفتم و۶تاشو زدم :| آمپولای روغنی بود و خیلی درد داشت.بدترازهمه اینه که جاش الان درد میکنه :( اما خداروشکر بهترم و دردم خیلی بهتر شده.

+روز دوشنبه با بهناز زدیم بیرون و کلی بازارو گشتیم تا برای تولد دوستمون الهه کادوبخره.سه شنبه هم من باخواهرم زدم بیرون و رفتم مانتو براخودم خردیم :) خیلی خوشمله این دفه یک مانتوی کوتاه انتخاب کردم.خسته شدم دیگه از هرچی مانتوی بلنده.بعدشم رفتیم آب هویج بستنی زدیم بر بدن و رفتیم آمپول زدم و بعدم خونه.چهارشنبه هم تولد الهه بودم از عصر.کادو براش یکی از گلدون تززیینی های خواهرمو بردم.از ساعت ۶ بابهناز رفتیم تفلد تو کافی شاپ تا ساعت ۹ . ماشروم برگر خوردیم کیک خوردیم و عکس گرفتیم و مراسم کادو و این چیزا.بعدشم مهموناش رفتن و موندیم منو بهنازو الهه و دوتا ازدوستای الهه که قرار بود ۵تایی شب باهم باشیم.رفتیم خونه ی الی کادوهارو گذاشتیم یکم به سرو وضمون رسیدیم و حدود ساعت ۱۰ رفتیم شهربازی.بد نبود..اونا رفتن سوار یک بازی وحشتناک شدن.منم ازشون فیلم گرفتم.یکمی چرخیدیم و بعدم ساعت۱۲ اومدیم خونه ی الهه.تعریف کردیم و مسواک زدیم و فیلم ترسناک دیدیم.منم که وسط فیلم خوابم برد.پنجشنبه صب ساعت۱۲بیدارشدیم و صبونه مفصل خوردیم و بعدش منوبهنازو شکوفه ازخونه الهه درومدیم و هرکی رفت سمت خونه ی خودش.دیروز عصرمامانم رفت خونه ی مادربزرگم و منو خواهرمم موندیم خونه و همششش فک زدیم و خوراکی خوردیم تاشب شد و خسبیدیم.

+امروزم که بازم یه جمعه ی حال بهم زنه دیگس :| خواهرمو بابام رفتن للین.و منم از صب که بیدارشدم همینجوووور بیکارم اصن حس و حال هیچیم نی.نیم ساعت پیش خواستم برم بیرون یه دوری بزنم دیدم مامانم میگه منم میام...منم اصلاااا حوصله ی اینکه بایکی برم رو نداشتم گفتم بیخیال نمیرم.

+حالا همینجور بیکاااار و بی عار باید بچرخم تا شب شه بخسبم :|

+میخاستم یه سری درد و دل بنویسم اینجا ولی دیدم حسش نیس...آخه خیلی وقته میخام بگم و گشادیم میاد..سر یه فرصت دیگه مینویسم براخودم.

+خدایاشکرت

m .:.17:55 .:.جمعه بیست و دوم فروردین 1393
.:.

بداخلاق نیستم.فقط قرار نیست باهرکسی خوب باشم!

+بازم جمعه :| ایییی خصوصا که تو اتاقت زندونی شده باشی چون که دقیقاهمین الان واسه خواهرت خواستگار اومده :||

دو روزی میشه که به شدت باسن مبارکم درد میکنه :( نمیدونم چرا !!

+اصن حس و حال هیچ کار نی.همه فردامیخان برن دانشگاه !! و فقط منم که نمیخام برم :| فک کنم خیلی گشاد شدم!آخه کی حال داره فردا 7 صب پاشه برررره!عصری شاید رفتیم بیرون یک دوری زدیم.دلمان گرفته و هیچ نمیدانیم چه میخاهد !!!!

+ایشالاکه فردااولین روز کاری ۹۳ واسه همه خوووووب و با ارامش باشه.خصوصا واسه شخص بنده:)

m .:.18:43 .:.جمعه پانزدهم فروردین 1393
.:.

میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیس

آره به خدا که راسته..عشق من ولی دیگه نیس!

+دیشب خیلی بغض داشتم...نصفه شب تو تخت زیرپتو بی صدا اشک ریختم.

دیشب با عشق اولم حرف زدم.میگفت که با یه دختر دیگس(دخترعموش)میگفت که تونسته بهش حس پیداکنه و دوسش داره.و گفتش که دستاشو گرفته و بوسشون کرده..پیشونیشو هم بوسیده.اونا دختر عمو و پسرعموان.خیلی احتمال داره بهم برسن :| نمیدونم چی بگم فقط دیشب خیلی حالم بد شد وقتی فهمیدم تااون حد هم پیش رفتن و واقعا دوسش داره.

+دیروز عصر بهناز اومد خونمون یه چایی و میوه خوردیم و بعدم آماده شدیم زدیم بیرون.رفتیم یه خونه ی قدیمی که مال میراث فرهنگی بود...کلی اونجا عکس انداختیم و گفتیم و خندیدیم.بعدشم یکمی خیابون گردی کردیم و رفتیم آب هویج بستنی خوردیم :)بعدم رفتم خونه ی اونا و ابااینا اومدن دنبالم.شام خوردیم و بعد تی وی دیدم اخرین قسمت سریالا رو..

دیشبم که همونجور که بالا گفتم گذشت....سخت بود اما گذشت.

امروز آخرین روز از تعطیلات عید سال ۹۳ هستش.ینی سیزده بدر !!

دو سالی میشه که ما اکثرا سیزده بدر ها رو تنهاییم.تنهایی هم حال خودشوداره.امروز ناهار مادربزرگم اومده خونه ی ما.وناهار شامی و کوفته خوردم :)

امروز یکمی دلم گرفته همین..

میخام از فردا روزای خوبیو شروع کنم.فقط امروز یمی یه کوچولو دلم گرفته..

باورش برام عجیبه که شنیدم تنها نیستی..داری از اونور دنیا موج منفی میفرستی.

پای دوست داشتن تو من..همه زندگیمو باختم.

واقعا... :(

m .:.16:11 .:.چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393
.:.

روزای ۹۳...

تعطیلات هم اخرشه وفرداسیزده...ایشالا که از یکشنبه که دیگه کامل از تعطیلی ها درمیایم روزای خوبی رو شروع کنیم.خصوصا خودم :)

+دیروز باخواهرم رفتیم بیرون برام عیدی عینک آفتابی خرید.دستش درد نکنه.منم ضد آفتاب خریدم و ریمل و یه لاک اکلیلی مشکی که خیلی خوشگله :)) بعدشم رفتیم ساندویچ گرفتیم و اومدیم خونه زدیم به بدن.و بعدم شام خوردیم و تی وی دیدم و خسبیدیم.

+شنبه شب خونه ی پسر عموم شام دعوت بودیم.یکشنبه هم تالار پسرخالم دعوت بودیم!

+حالم بهتره خداروشکر...

+امروز تولد س هستش !! دقیقا لحظه های تولد پارسالش رو یادمه ..یادمه از مسافرت هم تازه اومده بودم و واسش یه عطر خریدم(من واسه خودم تاحالا عطربه گرونی اون قیمتی که واسه س خریدم نگرفته بودم) و یک پاپیون گردن برای کت و شلوار.این دوتا رو به عنوان سوغاتی براش گرفتم.و کادو هم بهش یک پول گنده ی نقدی دادم.که به سختی تونستم اون پول رو تهیه کنم...(ادم که بره برای خودش لباس و تیشرت و کفش و شلوار عیدی بخره)یادمه وقتی کادوها رو دید خیلییی سرد برخورد کرد و از عطر که اصلن خوشش نیومد و بهم گفت من هیچوقت اینو نمیزنم و این حرفا..کادو رو هم با یه حالت خیلی بدی گرفت و خیلیییییی سرد گفت همینه؟گفتم اره گفت باش.

دیگه نمیخام مرور خاطرات کنم ولی امسال نیستم باهاش.امسال دیگه همه چیز عوض شده.امسال دیگه نه اون از من کادویی میگیره نه من استرس کادو گرفتن براشو دارم.خدارو شکر که جداشدیم

تولدشو بهش با لاین تبریک میگم.به هرحال یه زمانی دوستش داشتم و الانم تو یادمه...

دوس ندارم باکسی باشم همین !!!

و عشق یک بیماری بدخیم روحی بود ...

m .:.13:49 .:.سه شنبه دوازدهم فروردین 1393
.:.

سیگار با مشروب

با طعم هم آغوشی

یعنی فراموشی

فراموشی..

فراموشی....!

+به شدت متن بالا واسم اشنا بود :| روحم رو تازه کرد...

+این چندروز درگیر رفت و اومد های عید بودم.یکمی عیدی جم کردم.و کلی خوراکی موراکی زدم بربدن.روزام معمولیه.یکمی غم ته دلمه که اونم باید برطرف شه...ایشالا.

+فرد خوشتیپ هم از زندگیم رفت.الهی شکررررر

+خدایا کمکم کن التماست میکنم ...

m .:.23:53 .:.یکشنبه سوم فروردین 1393
.:.

از همه میپرسم کوشی هی

الان کجاست چی پوشیده

به حرف کی گوش میده ...

+همینطوری :|

m .:.1:18 .:.یکشنبه سوم فروردین 1393
.:.

بلاخره سال۹۲ نفس های اخرشو زد و تموم شد :|

برای من که یه سال معمولی بود.هم اتفاقای بد داشتم هم اتفاقای نسبتا خوب.

اما دلم میخاد سال ۹۳ یه سال خووووووووب با کلی اتفاق های هیجان انگیز و باحال باشه برام :) دلم میخاد دلم آرامش بیشتری بگیره و خدا بیشتر هوامو داشته باشه.

عصر هم باخواهرم درومدیم بیرون و تا ساعت ۸ شب توخیابونا بودیم !! دیگه با کلی سرعت خودمونو رسوندیم خونه تابرای سال تحویل خونه باشیم

شب هم موهامو رنگیدم و عسلی کردم.

دیگه حرفی نمونده

عید همگی مبارک

:))

m .:.2:7 .:.جمعه یکم فروردین 1393
.:.

اخرین ساعتای سال ۹۲

و بازم دل لعنتیه من شور میزنه و عجیب گرفته....

m .:.15:14 .:.پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392
.:.

اینکه نمیرسیم بهم این حسو "بلعیدم" !

+روزای اخر سال...دیشب با بابا اینا یه بحث کوچولو و یکمی اشک ریختن..دیروز از صب تاعصربابهناز بودم برا تولد یکی از دوستاش رفتیم کادوخریدیم بعدم رفتیم سفره خونه دنج و خلوت املت زدیم.هوا هم بارونی..خیلی حال داد.امروز عصرهم بازم زدیم بیرون.بستنی ایتالیایی و پاستیل خوردین تو خیابونا و کلی خندیدن :)

+اما دل من همچنان غمگین !

+ :|

m .:.1:22 .:.دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392
.:.

اینروزها احساس میکنم چقدر شبیه سکوتم

با کوچکترین حرفی میشکنم!

+شب جمعه و تنهایی...

+شاید فردا بابهناز بزنم بیرون.

+نیاز دارم به یه تفریح جدید.نیاز دارم به آدمای جدید.نیاز دارم به یه خوش گذرونی ناب.خسته شدم ازاینکه هروز بادوستام خیابونارو متر کنم...خیابونای تکراری.کافی شاپ های تکراری.غذاهای تکراری بستنی های تکراری.خندیدن به یه مشت چیزای مسخره...البته اگر ایناهم نبود و بهناز نبودواقعا نمیدونستم چجوری به این زندگی دلگرم باشم...

+عید داره نزدیک میشه.یه عید دیگه...خداکنه امسال به چیزایی که میخام برسم!

مانتو و کفش خریدم کیفم مونده.شلوار هم که دارم.یه کفش پاشنه بلند خریدم یه کفش اسپرت.برای یونی.همینا...

m .:.23:49 .:.پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392
.:.

P!NK-T3MP