X
تبلیغات
یک عاشقانه ی ساده


یک عاشقانه ی ساده

من هرزگی ذهن خورشیدم وقتی که می اندیشد به کسوف

سلامتی چشمایی که همه بهش چشم میدوزن

اما به هرکس دوخته نمیشه!

+بعدازگذروندن پنجشنبه ینی شب ارزوها ها که منو خواهرم خیلی رو مد دپ بودیم و یه جورایی احساس بدبختی میکردیم همش!!!!جمعه ساعت11ونیم بیدارشدم ووحاضرشدیم و با بابا رفتیم خونه ی خانوم جون.عصرشم یه سر درومدیم گشت زدیم.شبش شارژنداشتیم منو س .بجاش کلی زنگیدم حرف زدیم.بعدشامم که اومدیم خونه و خسبیدیم.

+امروز رفتم امتحان جغرافیا دادم.خوب شد.میخاستم با دوستم مژِ برم بیرون نشد...

+الانم آبجی رفته کافی نت واسه انتخاب رشتش!(همین الانم حلال زاده بود اومد با پفک نمکی و فیلم که بشینم نگا کنم حوصلم تو فرجه هایی که واسه امتحانام دادن سر نره :))))  )

+با س خوبیم..

+خدایا دوستت دارم....بعضی وقتا که خر میشیمو یه چیزایی دهنم میاد و میگه رو ببخش نفسم

تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392سـاعت 20:58 نويسنده m|



شب ارزوها...

+بارون و رعد و برق قشنگی بود نیم ساعت پیش...

+امشب شب آرزوهاس...

خدایا نمیدونم چجوری باهات حرف بزنم...دیگه خستم از دعا و التماس و محترمانه حرف زدن

بذار رک و رو راست بگم

بابا تورو جدت به هرکی هرچی میخاد بده

آخه مگه خودمون خواستیم بیایم این دنیا که انقد عذابمون میدی.هان؟

خودت اوردی انقدم زجرمون میدی؟بابا تورو خدا بسه

خسته شدیم

اخه چرا اینطوری میکنی خوشت میاد؟تورو خدا خوشت میاد؟

بابا انقد مغرور نباش انقد بی انصاف نباش...همه اذت یه چیز خوب ساختن..همه ازت یه روح بزرگ ساختن.

خسته ایم....هممون

یاتمومش کن یا به هرکی انقد بدهههههههههه تا دیگ سیرشه

مردیم بس که سگ دو زدیم

خسته ایم از این زندگی

اخه چرا حرف حرف خودته

به قران دیگ اعصابم خورد شده

اه


تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392سـاعت 23:11 نويسنده m|



خاطرات خیلی عجیب اند!

گاهی اوقات میخندیم به روزهایی که گریه میکردیم

گاهی اوقات گریه میکنیم

به یاد روزهایی که می خندیدیم!!

+دوشنبه امتحان دادم و بد نشد.اومدم خونه و ناهار خوردیم و عصرش با خواهریم رفتیم خونه ی مادربزرگم.یکمی با زنداییم و مامانش اونجا بودیم و بعد ساعت 9باخواهرم برگشتیم.موقع رفتن با مامانم بحثم شد و اعصابم از بابت س خورد بود مامانمم قهوه ای ترش کرد.دوشنبه عصر بارون خیلی قشنگ و شدیدی میومد...هوا سکمی سرد اما عالی بود.ساعت9که ازخونه مادربزرگم درومدیم تو ماشین یکمی گریه کردم از دست مامانم.خواهرم دلداریم داد بعدش من گفتم حالا نمیرم خونه.بریم بچرخیم...خلاصه که باماشین کلی دور دور کردیم بعدم رفتیم دنبال بابام و ساعت10 اومدیم خونه.شام خوردیم.با س بحثم شده بود اخلاقش خیلی گوه شده بود.و عرق هم خورده بود.بهش گفته بودم دیگ نخوره اما انگار بنده پشم!!!دیگه بحثم شد و بای دادیم بهم.شبش ساعت11ونیم بهم اس داد که بدون شبخیر تو خوابم نمیبره!وبنده رو سرمو یه جور گول مالید و دوباره با یه جمله ی یه ذره احساسیش خر شدم و قوربون صدقه شروع شد.بعدشم که اون خوابیدو منم خسبیدم.

+سه شنبه صب ساعت8بیدارشدم و صبونه خوردیم با بابام و خواهرم.بعدش خواهرم رفت کلاس.منم با دوستم قرار داشتم برای ثبت نام یونی و دفترچه!دیگه بابا منورسوند و بادوستم رفتیم دفترچه گرفتیم اما ثبت نام موند برا امروز.بعدم رفتیم برج  پ.ا.س.ت.و.ر و کارآموزیمو یه شرکت فنی مهندسی واسم امضا کرد خداخیرش بده.بعدشم باهم رفتیم دوتا هات داگ زدیم بر بدن.وبعدم ساعت12 بود اومدم خونه.ناهار هم یه ماهیچه پلوی خوشمزه ی خواهرمو خوردیم و بعدش انقد خوابم میومدددددددد که خسبیدیم با خواهرم یه یک ساعت..س هم ساعت4حرکت کرد ازتهران که بیاد..عصرباخواهریم یکمی فک زدیم و بعد نشستیم عربی یادم داد...کلی خندیدم کناردرس خوندنمون.بعدشم شام خوردیم و خوابیدیم.

+امروز صب رفتم امتحان عربی دادم ای خدااااااااااااااااااااا قبول شم!

+فک کنم این هفته با س ناهار بریم ددر!

+عصربادوستم احتمالا میریم واسه ادامه ی ثبت نام یونی.

تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392سـاعت 12:25 نويسنده m|



بار ها میتونستم مچت رو بگیرم

ولی درعوض دستت رو محکم تر میگرفتم...!

+پنجشنبه تیپ خفننننننننن زدم و رفتیم مهمونی.شام جوجه خوردیم و بعدشم اومدیم خونه.تو مهمونی مامان منو میبره به فامیل بابام که یه پسرجوون داره معرفی میکنه میگه فلانی دخترکوچیکمه هاااا!اونم نیگامیکنه :|میگم بابا من رفتم سوار ماشین شم مامان.میگه دیوونه وایستا پسرداره !!!!!!اینم مامان ماس!

+جمعه صب ساعت10 س با خواهرش اینا رفتن تهران!هروقت اونا میرن واسع وقت دکتر ریحانه خواهرزادش..س هم میره!ناهاربابا رفت للین.و ماتاعصر خونه بودیم.اومد دنبالمون و رفتیم خونه ی مادربزرگم.یکمی عصرونه خوردیم و میوه.و بعدم ساعت10 اومدیم خونه.س با خط خواهرزادش فرشید اس دادکه گوشیش خاموش شده و روشن نمیشه نگران نباشم و کارش داشتم بزنگم به فرشید.خداعالم راست یا دروغ که گوشیش خاموش شده!!!

+شنبه رفتم امتحان دین و زندگی دادم...زیاد خوب نشد :(و ازدست دوستم مژگان به شدت ناراحت شدم.چون هرچی بهش میگفتم فلان سوال به ک و ن لقش حساب میکرد!بیشوووووووووور!خولاصه منم پاشدم برگمو دادم و اومدم خونه.زنگید اونقدر سرررررررد جوابشو دادم که به 30 ثانیه نشد حرف زدنمون.گفت کاری نداری؟گفتم به سلامت و قطع کردم.والا بوخوداااا! زنگیدم س دیدم روشنه و بعد زنگید بهم یکمی حرفیدیم و و بعدش گفت میخام برم حموم.بعدازظهر با خواهرم آماده شدیم و رفتیم بیرون.رفتیم کل برج های شهر!!!ینی یه دفتر مهندسی خاک بر سر این کارآموزیه منو قبول نمیکرد که امضا کنه!آخه شرکت هم که نگووو!میترسم برم توش کارکنم :)یه جای 5متری و سه تاپسرجوون با نگاه های پلید !!!!یا صاحب!بعدش انقد که پله های برج ها رو باخواهری پایین بالا کردیم مردیم ازخستگی!(البت از آسانسور هم استفاده میکردیما ولی به اندام تحتانی مبارک فشارمیومد که چهارساعت وایستیم که آساسنسور درش باز بشه و جای خالی واسه ماداشته باشه)خولاصه رفتیم یه فست فودی و من یه هات داگ پنیری و خواهرمم پیتزا پیراشکی زدیم بر بدن!رووووووووشن که شدیم رفتیم در به در دنبال ریمل!یه ریمل دارم که خیلی خوبه فقط ازاون میخاستم.تابلاخره یه جا پیداکردیم.بعدشم رفتیم دنبال بابا و ساعت9ونیم اومدیم خونه.شارژ واسه خودمو س گرفتم و باهم اس بازی کردیم و بعدم انقد خسته بودم 11ونیم خاموشی دادم!

+امروزم که 11بیدارشدم دارم ول میچرخم!انگارنه انگار فردا امتحان دارم :)عصرهم مامان دوباره برای چند روزمیره خونه ی مادربزرگم واسه مراقبتش..

تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392سـاعت 13:18 نويسنده m|



لعنت به بعضی آهنگا

به بعضی خیابونا

به بعضی حرفا

لعنتیا آدمو میبرن به روزایی که واسه از بین بردنش تو ذهنت

ویرون شدی...!

+به شدت عاشق متن بالا هستم:)

+چهارشنبه عصر با خواهرم ماشینو برداشتیم بریم واسه ثبت نام یونی من!حدود یک ساعت اونجا معطل موندیم و بلاخره ثبت نام کردم.بعدش باز  شارژ واسه خودمو س خریدم.و خوب بودیم باهم تقریبا.حرفیدیم و ساعت11 اومد خونه.اس بازی کردیم اخر شبم یکمی من ازاون حرفایی که اذیتش میکنه زدم..و بحث کرد باهام گفت شب خوش و آف شد.منم 1خوابیدم و امروزساعت11بیدارشدم.کسی خونه نبود.خواهرم کلاس بود بابا هم که سرکار مامان هم که چن روزه خونه ی مادربزرگم.یکمی صبونه زدم زنگیدم س.برنداشت.کلی ی ی ی زنگیدم برنداشت.خولاصه که یکمی نت چرخی کردم و تی وی نگاکردم خواهرم 1ونیم اومد.و منم رفتم یه دوش گرفتم.اومدم یه املت خوردم..خودم درست کردم سوخت:(( دیگه خواهرم اومد واسم درستید!به س اس دادم طول و دراز.که خسته شدم از این اخلاقتو دیگه خاموش میکنی و من ازانکارا بکنم جرم میدی و این حرفا.ج داد تو راس میگی.بعد شروع کردیم حرف زدن..باهم یکمی آشتی شدیم.گفتم چند بیدارشدی؟گفت11...انقد دلم گرفت که!من خودمو جر دادم از ساعت11بس که زنگ زدم واسش ولی ج نداد!تهنا هم بودم حوصلم سریده بود :((

+مامان یک ساعت پیش اومد خونه.موهاشو رنگ کرد و رفت حموم.منم زنگیدم س گفت اگه تونست شارژمیخره.دیگه کم کم داریم آماده میشیم شب مهمونی تالار دعوتیم.پسرعموی بابام جلال از مکه اومده!برم تیپ بزنم که بریم..

تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392سـاعت 19:34 نويسنده m|



یک روز به خودت میای!

اون روزه که میفهمی خودتو

به پای کسی که هیچوقت پیشت نبوده پیرکردی...!

+خیلی این جمله رودوس دارم "رابطه ای که مرده دیگه مرده..حالا هر5دقیقه یک بار هی نبضشوبگیر.."

+درست عین رابطه ی ما...

اره باید تموم میشد ولی دلتنگه دلتنگم دارم باخاطرات تو با رویای تو میجنگم..

تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392سـاعت 14:16 نويسنده m|



یه وقتایی  وقتی میگن "شب خوش"

ینی نذار با این حال بخوابم..

اینو بفهمین...!

+شنبه رفتم فاضلاب امتحان دادم 20 شدم:) یکشنبه دوباره امتحان امادگی داشتم دادم اونم 20 شدم :))بعدش ساعت12اومدم خونه.یکمی ناهار لوبیا پولو خوردم و بعد زودی پریدم حاضرشدم و و باخواهرم رفتیم دنبال دخترخالم و ساعت2رفتیم استخر...بد نبود.خوش گذشت.ازاونجاکه اومدیم ساعت4بود س اس داده بود و یه شارژ خریده بود نصف کرده بود واسه خودمو خودش.یکمی اس بازی کردیم.بعدشم من رفتم سراغ درسم چون دوباره دوشنبه امتحان داشتم.بعدم خسبیدم.دوشنبه امتحان بازم 20 شدم :))))))خعلی ذوق مرگم از تعداد 20 هام!!اومدم ساعت12 و با س یکمی حرفیدیم و شارژمون تموم شد. ودیشب رو بی شارژ بودیم ولی خب بنده هی میزنگیدم واسش...دیروزعصرش ساعت6رفتم خسبیدم تا9 بعدم پاشدم باخواهرم قهوه خوردیم و تعریف کردیم تا مامانو بابااومدن و شام زدیم وبعدم خسبیدیم.

+امروزساعت11بیدارشدم.به س زنگیدم حرف زدیم...احتمالا میره خدمت.چون بچه ی گیج از ثبت نام واسه یکی از درساش جا مونده :(

+ناهارسوپ خوردیم و بعد مامان رفت خونه ی مادربزرگم چون امروز بنده خدا وقت عمل چشمش بود.دخترخالم اس زد که امروز بریم تاعاتر علیرضا(پسرداییم)منم گفتم بریییییییم!ساعت6حاضرشدیم و خشگلان کردیم وباخواهرم ماشینو برداشتیم رفتیم دنبال دخترخالم و بعدشم رفتیم تاعاتر..کلی خندیدیم البته تو دلمون..چون نمیشد بخندی و در ضمن تاعاتر هم جنبه ی طنز اصلن نداشت!!!یکساعت اونجابودیم بعدش درومدیم ساعت8 انقد گرسنمون بود داشتیم سه تامون تلف میشدیم.رفتیم ساندویچ خریدیم و زدیم بر بدن.بعدش رفتیم یکمی دور دور کردیم تو خیابوناو بعد دخترخالمو رسوندیم خونه و منوخواهرمم 9 بود که رسیدیم خونه.شارژ واسه خودمو س خریدم.یکمی زنگیدم حرف زدیم..بی حوصله بود.میگفت امروز خواهرش عقد کرده...تبریک گفتم و حرف زدیم.یه جوری شده... واقعا خیلی بینمون تغییرکرده...خدای من آخه چطور؟مگه میشه؟؟بین این همه دعوا...این اخری بلاخره کار خودشو کرد!کم کم داره میشه حدود یک ماه که س رو ندیدم واین اصلا خوب نیس و خوشایند نیس براجفتمون...یه جوری شدیم هم من هم اون.احساس میکنم دیگه واسه از همو نمیخایم...ینی اون بیشتر نمیخاد.

+امشب بهش از الکی گفتم واسم یه خواستگاراومده..تا عکس العملشو ببینم.بهم گفت مبارک باشه.گفتم سلامت باشی.بعد گفت بای!!!! زنگیدم ج نداد.اس دادم ج بده جون من.گفت بهت رو دادم تقصیرخودمه...هرچی دوس داری میگی!گفت نه حوصله ی اس دارم نه زنگ!منم گفتم باشه!چی بگم آخه.کاش جداشم اذش!امااین دل صاحب مردم عادت کرده بهش و یه جورایی دلبستشه.اماوقتی باهاش باشم به هیچ جایی نمیرسم. وقتی فقط دارم وقت و پول خودمو دور میریزم.آخه چرا...نمیدونم.فقط میدونم بره سربازی دیگه تموم میشه همه چی!دیروزبهم میگفت میرم سربازی میام میبینم تو با دوتابچه ای!یه جوریم میگفت که انگارازخداشه با یکی دیگه مزدوج شم!اما خب چیزی نگفتم فک نکنه بی جنبم...

چراغ خونه خاموشه..تموم شهر تارکیه..منوباش فک میکردم ته قصه رومانتیکه!
تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392سـاعت 22:45 نويسنده m|



تنها چیزی که تو زندگیم به صورت تخصصی بهش تسلط دارم

انتخاب آدم های اشتباه برای دوست داشتنه!!

+متن بالا فقط مخصوص خودمه!

+دیگ خستم از اخلاق گند س!ازاینکه بهم میگه مریضی اعصاب و روان واسم آوردی!!!انگار مثلا من در کناراون خوش و خرمم!والا.بخدا ادم بره بایکی دوس شه..پول شارژشو پول بیرون رفتن و کافی شاپ رفتنوهرچی خوردن و هدیه های گرون قیمت و پول سر و تیپ دادنشو سکوت در مقابل خیلی از خواسته هاش و..اینکارا رو بکنه از یه طرف..اخلاق گند و حالت تهوعشم تحمل کنه!که چی؟که میگه من تخسم!!!ینی الاغ تر از منم وجود داره؟ کدوم دختر همچین کارایی رو واسه دوس پسرش میکنه و آخرشم دوس پسرش اینطوری رفتارکنه باهاش؟؟

+تموم هم نمیشه هردومون راحت شیم...

تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392سـاعت 15:49 نويسنده m|



حالم از کلمه ی عزیزم و عشقم بهم میخوره

من رو همون ببین صدا کن

بی ریایی شرف دارد به ریا کاری!

+دیشب مهمونامون اومدن وخداروشکر همه چی خوب بود.تل رو بردم اتاق زنگیدم واسه دوستم بهناز...خدایی دلم واسش تنگ شده بود.کلی خندیدیم و روحیم یکمی عوض شد.دلم خواست بازم عین تابستون پارسال برم خونشون و شبا بمونم و کلی بخندیم...اما وجود الهه یکمی مرددم میکنه!نمیدونم...بعد زنگیدم س بحثمون شد سر جمعه چون میگفت بیا کوه.منم گفتم نمیتونم و واقعا هم نمیتونستم چون که مهمونامون ینی فقط دایی اینام و مادربزرگم امروز موندن!

+دیشب 2خسبیدیم و امروزساعت11بیدارشدم.یه نون خامه ای با قهوه زدم بر بدن وبعدم دست و صورتمو شستم و مامان و خواهرم و مادربزرگمم دارن ظرف میشورن!زنداییمم نیم ساعت پیش اومد.و بهمون بیلیط استخر واسه یک شنبه داد!!خدای من کتاب مبانی و کامپیوترمو آوردم هرچی نگاش میکنم هیچ ی ی نمیفهمم!خیلی بدجوره.منم گذاشتمش کنار!والا...وقتی چیزی نمیفهمم:|

+زنگیدم س رو بیدارکنم سرررررررد!خیلی سرد رفتار کرد و بعدم قرار شد اس بده و قطع کردیم.

+خدایااااا پس کی خوب میشم؟ :(

تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392سـاعت 12:17 نويسنده m|



همه رو خط زدیم تا به عشقمون برسیم

غافل از اینکه خودمون خط زده ی عشقمون بودیم

تا به عشقش برسه...!

+متن بالا رو همینجوری نوشتم خوشم اومد :)

+دیشب بعداز دلخوری از دست س شبش بهم اس داد و یه شارژ واسم فرستاد.زدم و تشکر کردم و فراموش کردم دلخوری رو و خوب بودیم باهم.یکمی تعریف کردیم و حرف زدم واذش خواستم انقد زود از کوره در نره و یکمی درک کنه طرف مقابلشو و زود عصبی نشه سر هرچیزی و ...

+بعد شام اتاقمو تمیزش کردم و مرتب شد و بعدم نشستم تو تختم و با س حرفیدیم تا12 و من خوابم میومد بیهوش شدم!خوابیدمممممممم تا ساعتیک ربع به یک ظهر امروز:) البته اونم با صدای تل که دوستم بهناز بود بیدارشدم..که مامانم بهش گفت خوابیده و بعدا بهت میزنگه.یکم برنج دیشبو خوردم و بعدم قهوه خوردم و تو نت چرخیدم.خواهرم ازکلاسش اومد و رفت ناهار املت درستید ومنم زنگیدم س باهم فک زدیم و چرت و پرت گفتیم.بعدم قطع کردم و رفتم ناهارخوردم و الانم اینجام.یکمی تو نت میخام بچرخم و آهنگ گوش کنم وبعدشم برم دوش بگیرم.امشب مهمونی گنده داریم :( ای خدااااااا چقد بدم میاد مهمون بیاد خونمون!!دوس دارم فقط برم :))خونواده ی خالم و دخترخالمو شوهرش و بچش با پسرخالمو زنش و بچش و مادربزرگمو داییام و خونوادش میان واسه شام.

+خدایاشکرت واسه نعمت هات....پوستم داره بهترمیشه بهترش کن اذت بی نهایت ممنونم :)

تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392سـاعت 15:21 نويسنده m|



قالب های مهدیس و حمید